بازم منم.
به خاطر توجه بي شمار شما دوستان و طرفداران بيشمار اين وبلاگ كلي رو خودم فشار آوردم تا يادم اومد، (ولي گفته باشم اين بوي بد كار من نيست ها من اصلا فيزيكي زور نزدم) اي ن داستان سوتي بزرگ چي بود.
داستان از اين قراره كه من با يكي از دانشجويان دكتري اين دانشكده كه در مسابقات جهاني رياضيات مدال طلا هم آورده و بسيار سر شناس هم هست قرار داشتم براي اينكه اسم ايشون هم مجهول باشه من از اسم مستعار استفاده مي كنم مثلا سعيد1.
ما روز اولي كه اومديم دانشگاه افراد معروف رو ديده بوديم و سعي مي كرديم خودمونو مثل اونا كنيم يادمه من با سعيد 1 خيلي هم صميمي بودم و همو مي شناختيم.
حالا كار ندارم من به يكي از بچه هاي دكتري (سعيد2) سپرده بودم كه برام يه وقت از آقاي سعيد 1 بگيره (براي مشورت گرفتن توي يه مقاله كه دارم مي نويسم) هر چي باشه پيدا كردن يه دانشجوي دكترا توسط يه دانشجوي دكتراي ديگه راحت تره.
يه روز صبح سعيد2 به موبايلم زنگ زد و به من گفته كه سعيد1 ساعت 10 دانشكده است و وقتش آزاده.
سريع شالو كلاه كردم رفتم دانشگاه ولي مي دونين جالبيش كجا بود، اصلا قيافه سعيد1 يادم رفته بود، هر چي به مخم فشار آوردم يادم نيومد. براي همين رفتم اتاق دانشجويان دكتري و به اولين كسي كه رسيدم گفتم: سعيد 1 رو مي شناسي.
گفت: بله.
گفتم: كجاست.
گفت: خودمم، آقا سعيد.
از خجالت مردم.
بازم من.
راستش اين داستان راجع به خودمه و به اين دليل سوتي بزرگ 1 هست كه 2 تا داستان براي گفتن دارم يعني در واقع يكي دارم ولي به اين دليل شد دوتا چون الان واقعا يادم نيست كه اون داستان چي بودش و بعد از اينكه به همه اعلام كردم يه داستان به نام سوتي بزرگ براي تعريف دارم، يادم رفت.
رو همين حساب بايد صبر كنين تا يادم بياد داستانم چي بود.
چند وقت پیش بود ما بودیمو کوچه خاکی پشت خونمون از صبح تا شب بازی.
ولی حالا دیگه باید دستتو بذاری رو زانوهات بلند بگی یا علی(ع) و کم کم خودتو اماده کنی برای پذیرفتن مسئولیت های بزرگ.
نتایج آزمون ارشد داره میاد برام دعا کنین.
سرتونو درد نیارم برم سر اصل مطلب:
مژده به طرفدارای خودم
بازگشت غرور افرین خودم رو به شما و علی الخصوص خودم تبریک می گم و البته به طرفدارای وبلاگ خاطره های ما.
بالاخره برگشتم با یه دنیا داستانها و خاطرات دست اول.
جایی نرین تکون نخورین این شما و این هم
بزرگترین سوتی
بزودی در وبلاگ خاطره های ما.
سایر بچه هامون هم همچنان در همان وضعیت سابق خود دست و پا می زنند. بعضی از آدما زیاد تغییر نمی کنند.
دانشگاه دیگه خیلی فرق کرده، دیگه مثل سال های اول نیست، بچه های ورودی جدید هم فرق کردند،
اون وقت ها که ما آمده بودیم دانشگاه ، با بچه ها تو خیلی فعالیت ها شرکت داشتیم، هفته ای دو سه بار فوتبال بازی می کردیم، خارج از شهر می رفتیم ،، با هم درس میخواندیم و...
بچه های الان خیلی بی حال بی رمق شدن خدا بخیر کنه.
در مورد خودم هم چیزی نمی گم، چون به نظرم فرق چندانی نداشته ام. کنکور هم که شرکت نکردم.

